یکی   

صدای قدمهاش توی راهرو پیچیده بود هیچ وقت نفهمیدم از قصدی اونطور راه می‌رفت یا واقعاً راه رفتنش همون طوری بود! تق تق تق ... صدای بم و با فاصله قدمهایی که معلوم بود با صلابت برداشته می‌شه، هر صبح و هر شب سر ساعت ...

عادت من شنیدن صدای دوست داشتنی قدمهایی بود که اون راه پله را بالا می‌رفت و پائین می‌اومد. سر هر پاگرد که می‌رسید مکثی می‌کرد و دوباره به راه می‌افتاد...

 

رهام آرین - 4/2/1386

لینک
   داریوش. یگانه بی تکرار   

 سراب رد پای تو

              کجای جاده پیدا شد

                     کجا دستاتو گم کردم

                             که پایان من اینجا شد

 

کجای قصه خوابیدی

که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم

 

       تو با دلتنگیای من

       تو با این جاده همدستی

                   تظاهر کن ازم دوری

                        تظاهر می کنم هستی

 

تو آهنگ سکوت تو

به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست

فقط تصویر می بینم

 

        یه حسی از تو در من هست

                       که می دونم تو رو دارم

                            واسه برگشتنت هرشب

                                              درا رو باز میذارم

 

سراب رد پای تو

کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم

که پایان من اینجا شد

 

           کجای قصه خوابیدی

                که من تو گریه بیدارم

                     که هر شب هرم دستاتو

                                   به آغوشم بدهکارم

 

تو با دلتنگیای من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی

لینک
   بازم بی اجازه   

این وبلاگ یک آشنای قدیمی که از من متنفره و سالهاست دیگه نمی نویسه! دلم برای نوشته‌هاش تنگ شده بود به این بهانه امروز دو تا از شعرهاشو پیدا کردم، بی اجازش براتون می ذارمشون.

1)

در این مریم شبانه ستم گرفته

در این شب خوف و خاکستر که غم گرفته

رفیق روزای روشن رهایی من

ستاره‌ها را صدا بزن دلم گرفته

ستاره سو سو نمی زند اگر چه بر من

رفیق شب های بی کسی ای سر به دامن

در این سکوت سترون سنگر به سنگر

چراغ خورشید واره چشم روشن

 

2)

پیچ، پیچ مثل پیچ جاده‌های دوردست

زرد رنگ مثل پرتوی طلایی طلوع صبح‌های زود

نرم، نرم مثل پرنیان و پر

پر ز عطر مثل مشک یا بسان باغ گل

مثل کشتزار، مثل یک زمین پر ز گندم نچیده پر، زیاد

این همه گوشه‌ای ز وصف گیسوان توست

مثل قطره‌ای یا که چکه

لینک
   بی اجازه   

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه شهر را گشتم و گشتم

هیچ کس هیچ کس به تو مانند نشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !

پ.ن : این شعر از استاد فاضل نظری بود

لینک
       

یه فرشته از لحظه تولد تا مرگ شایدم قبل و بعد از او با آدمه. همون فرشته الهی که وقتی کار خوبی می‌کنیم لبخند می‌زنه و و وقتی هم که کار بدی می‌کنیم غمگین می‌شه و گریه می‌کنه. وقتی که هیچ کاری نمی‌کنیم یا خوابیم فرشته می شینه و به ما نگاه می‌کنه. اون مارو خیلی دوست داره. برای همین اگه آدم بدی باشیم همش ناراحته و می‌خواد یه کاری کنه که ما یه کار مثبت انجام بدیم. همون احساسی که وقتی کسی به کمک احتیاج داره وادارمون میکنه کمک کنیم یا اگه اکار بدی می‌خوایم انجام بدیم ته دلمون مارو از اون کار نهی می‌کنه. اما اگه آدم خیلی بدی باشیم فرشته‌مون هی برای ما غصه می‌خوره. انقدر غصه می‌خوره و گریه می‌کنه که مریض می شه و دیگه هیچ کاری برامون نمی‌تونه انجام بده. اونوقت بدی‌ها به سراغ ما می‌آن و مارو با خودشون می‌برن و تو سیاهی‌ها غرق می‌کنن اونوقت شهر پر می‌شه از آدمهایی که فرشته‌هاشون ضعیف و مریض و در حال گریه کردنن. گریه‌هایی که سیل می‌شه و یه روز شهر و با مردمش با خوش می‌بره.

لینک
       

الواح گلی به جای مانده از

هزاران سال دورتر

اوراد خدایگان اساطیری

زمین اند که نقش بسته اند بر

گل پخته های ساخته دست

دست مردمان گرفتار در اوهام

که می شنوند زمزمه مردگان

سالهای دوررا از زوزه بادهای سرد

از تاریکی

۲۲/۹/۸۶

لینک
       

این داستان واقعی یه آدمه که همیشه دوست داشت شبا توی اتاق خوابش جای چراغ خواب یه ستاره به دیوار بچسبونه که اتاقش زیاد تاریک نباشه آخه اون از تاریکی می‌ترسید. ستاره‌ها رو هم خیلی دوست داشت. از وقتی این تصمیم رو گرفت هر روز غروب می رفت تور ستاره گیریشو که شبیه تور پروانه گیرها بود ور می‌داشت می‌رفت بالای بلندترین کوه نزدیک خونش و با هزار زحمت یه ستاره کوچولو می گرفت و توی جعبه می‌انداخت و با خودش به خونه می‌برد. اما تا به خونه برسه صبح شده بود و دیگه ستاره نور نداشت. اون مجبور بود ستاره رو آزادش کنه تا بره پیش دوستاش.

اما یه روز یه فکر خوب به نظرش رسید. تیشه و کلنگ برداشت و سقف اتاق خوابشو خراب کرد. حالا دیگه شبا همه ستاره ها بالای سرش بودن. ستاره‌ها شکارچی ستاره رو از اون بالا به همدیگه نشون می‌دادن ...

لینک
       

گاهی وقتها توی خواب دشتی می بینم سرسبز، پر از علفهای کوتاه. هوا گرگ و میش است و بارانی. نزدیکیهای صبح است و من پا برهنه روی باران خورده راه می روم، اما نه خیس می شوم نه خسته. بوی خاک، خاک نمناک و علفهای خیس مستم می کند. دشت بی انتهاست، آنقدر که در دور دستها آسمان به زمین پیوند می خورد. دلم می خواهد آنقدر بروم تا آنجا که از زمین به آسمان برسم. به . . .

لینک
       

درهم تنیده است

تنهایی این خبیث

این عنکبوت پیر

بر دور قلب من

از تار خانه‌ای

بی هیچ روزنی

ای خوب، ای عزیز

ای دستهای تو پیوسته پر توان

آرام پاره کن این تارهای سخت

این قلب بی گناه

این قلب بی امید

بسیار خسته است

شاید شکسته است

بگذار مرهمی

از بوسه‌های گرم

تا باز زندگی زیبا شود و شاد

عمرت بلند باد

۲۷/۳/۸۶

لینک
       

توي يك آن موتور سيكلت تعادل خودشو از دست داده بود و محكم به حفاظ سيماني كنار خيابون خورده بود. وقتي ما از كنارشون رد مي‌شديم اونا ديگه زنده نبودن. روي اون دو نفر پارچه انداخته بودن و مردم هم روي پارچه و اطرافش پول ريخته بودن. جمعيت زيادي اطراف اونا وايساده بودن دو نفر مرد جوون كه ناراحت به نظر مي‌رسيدن تند تند با موبايلاشون به پليس و اورژانس زنگ مي‌زدن و مدام اينور و اونور مي‌رفتن و جمعيت رو از كنار جنازه‌ها دور مي‌كردن. از لاي جمعيت يكي گفت جيباشونو بگردين، آدرسي، تلفني، چيزي پيدا كنين به خانوادشون خبر بدين. يكي از اون دو مرد جوون گفت من خودم همه اين كارا رو مي‌كنم شما لطفاً اينجا جمع نشين. ببينين چه ترافيكي درست شده. تو همين حين صداي آژير آمبولانس و ماشين پليس از دور اومد يه افسر پليس و چند سرباز از ماشين پياده شدن. اون دو نفر جلو دويدن و تند تند يه چيزايي به افسر پليس گفتن. افسر كنار جنازه‌ها اومد و نگاهي به اونا انداخت و دستوراتي داد. بعد هم سربازها با كمك اون دو نفر جنازه‌ها رو توي آمبولانس گذاشتن و همگي سوار ماشينها شدن و رفتن. جمعيت پراكنده شد و كم كم ترافيك خيابونم روون شد. اما اون دو نفر روي جدول كنار خيابون درست همون جايي كه تصادف شده بود همينطور نشسته بودن و با هم حرف مي‌زدن. من احساس كردم دارن كم‌رنگ و  بي‌رنگ مي‌شن. انقدر بي‌رنگ كه مثل شيشه اون طرفشون پيدا بود. چند لحظه بعد محو شدن انگار هيچ وقت نبودن. يعني اونا كي بودن؟؟؟؟؟

لینک